تبلیغات
عشق یعنی ... / سرزمینی متفاوت - عجب حکمتی
 
عشق یعنی ... / سرزمینی متفاوت
بازدید کنندگانی متفاوت با عشق یعنی...
درباره وبلاگ


سلام
امیدوارم از مطالب سایت خوشتون بیاد
و با نظرات خودتون مارو در اداره این سایت همراهی کنید
با سپاس فراوان

مدیر وبلاگ : Reza Komasi
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زنی در بیشه زاری می گشت و به طبیعت می اندیشید.او در سر راه خود به مزرعه ای پر از کدوهای تنبل طلایی برخورد که در گوشه ای از آن،یک درخت بلوط سر به آسمان کشیده بود.
زن زیر سایه ی درخت بلوط نشست وبه شگفتی آفرینش اندیشید.او پیش خود گفت:بلوط به آن کوچکی روی این تنه وشاخه های تنومند و بزرگ قرار دارد و کدو تنبل به آن بزرگی روی ساقه ای نرم و کوچک وصل است.
زن می اندیشید و پیش خود می گفت:
گویی جای این دو میوه به هنگام آفرینش عوض شده است! میوه ی به آن کوچکی بلوط می بایستی روی این ساقه ی نرم و کوچک قرار می گرفت و کدو تنبل به آن بزرگی روی ساقه های بلند و محکم بلوط.
زن سرخوش از اندیشه ی خود زیر درخت بلوط دراز کشید و به خواب رفت.او پس از مدتی در اثر افتادن یک میوه ی بلوط بر روی بینی خود از خواب بیدار شد،دستی روی بینی اش کشید وباخنده پیش خود گفت:
خدایا مرا ببخش، عجب حکمتی!!!
(داستانی از کتاب آرامشگر ، گردآوری صابر قاسمی)